۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سهشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه
رامین جان در زندان با دسبند سبز گفتی "تو زندان همه پرواز می کنیم . مراقب باشیم با آزاد شدن، اون پایینا سقوط نکنیم"

وقتی در زندان دیدمت شنیده بودم آواز می خوانی و ترانه می سرایی ، گفتم همه تو را دوست دارند رامین در بیرون زندان تو یک قهرمانی و افتخار هنرمندان. در حالی که مچبند سبزت را هنوز در زندان به دست داشتی با لحنی خندان گفتی : "تو زندان همه پرواز می کنیم . مراقب باشیم با آزاد شدن، اون پایینا سقوط نکنیم " و من گفتم تو پرواز می کنی و راه را ادامه خواهی داد رامین .
همه در زندان به تو می گفتند بمب خنده .. و من هنوز می خواهم بدانم این همه خنده را از کجا آوردی رامین؟
از آزاد شدنت به قدری خوشحالم که در پوست خود نمی گنجم .
ولی رامین افسوس می خورم از کسانی که هم دوره تو بودند و ولی رسم هنر را به جای نگذاشتند و هنر را پرپر کردند. گلایه دارم از امین حیایی ها و شاکردوستها که تنها با دلقک بازی، خود را در دل مردم جای دادند و چه زود و آسان بر مهر مردم چوب حراج زدند و آنها را به حکومتی غیر مردمی فروختند. انها سقوط کردند و تاریخ مصرف خود را تا سرنگونی حکومت کوتاه کردند.
ولی تو همچنان پرواز می کنی و همچنان به پروازت در دل مردم ادامه خواهی داد. مراقب باش به دام این نا اهلان تاریخ ایران زمین گرفتار نشی رامین .
مقدمت گرامی ،همیشه آزاد باشی و همیشه سبز
مقدمت گرامی ،همیشه آزاد باشی و همیشه سبز
۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه
سه شنبه دهم مرداد تولد علیرضا صبوری جانباخته راه آزادیست و چه هدیه ای گران بهاتر از این که راهش را ادامه دهیم؟
سه شنبه دهم مرداد (31جولای) تولد علیرضا صبوری است؛ جانباخته راه آزادی، کسی که افسوس در غربت، ترانه آزادی او را فرا خواند تا پروانه ای دیگر در شعله نفرین شده حکومتی جهنمی بسوزد . او نیز مانند ندا و سهراب و ترانه واشکان و محمد و صانع و دیگر جانباختگان به دنبال چیزی نبود جز تغییر، تغییر یک حکومت خودکامه که رای ها را دزدیده بود تنها به مصلحتی که نامش اسلام بود . اسلامی طالبانی و اسلامی دروغین و خرافی. او امده بود به خیابان با دستی خالی تا تاریخ بداند مردم ایران زمین هیچگاه تاب تحمل ستم و دروغ را نخواهد داشت. اما بر او رحم نکردند و درست سر او را تنها به خاطر اینکه شاهدی زنده بر جنایات کفتارصفتان بود هدف قرار دادند .
اما بر علیرضا چه گذشت ؟!
او در روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ در حوالی میدان آزادی، روبه روی پایگاه گردان ۱۱۷ عاشورا، در حالیکه به کمک هم
وطنانش که مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند شتافته بود، ناگهان تیری پیشانیاش را
شکافت.وقتی او را با گلوله زدند . گلوله در سرش منفجر شد و تکه ای از آن از کنار ابرو بیرون آمد و مرمی آن در سرش ماند و چهار ترکش در قسمت چپ سر باقی ماند ؛ آنچنان که خودش بعدها گفت، انگار چیزی در سرش منفجر شد و جهان در مقابل
چشمانش به سیاهی رفت.
عدهای از معترضین پیکر نیمه جان وی را به بیمارستان بردند و پزشکان شبانه او را
مورد عمل جراحی قرار دادند و موفق شدند که تکههایی از گلوله را از سرش خارج کنند.
ولی متاسفانه علیرضا به کما رفت و در این مدت خانوادهاش تمامی بیمارستانها
زندانها و سرد خانهها را زیر و رو میکردند و به امید یافتن نشانی، از گم
گشتهشان هر روز به زندان اوین مراجعه میکردند. در حالی که پزشکان نام اورا در لیست تصادفی ها رد کرده بودند تا دست ماموران و سپاهیان نیوفتد. تا اینکه پس از گذشت حدود یک ماه
علیرضا از مرگ بازگشته و به هوش آمد.
او که قسمت عمدهای از حافظه، قدرت تکلم و کنترل
رودهها را از دست داده بود، در حالی که نیمی از بدنش فلج شده بود، پس از چند روز
توانست به سختی شماره تلفن یکی از خواهرانش را به یاد آورد. پرسنل بیمارستان به
سرعت جریان را به خانوادهاش اطلاع دادند و به پیشنهاد مدیریت بیمارستان و به خاطر
مسائل امنیتی، نام وی به عنوان بیمار تصادفی در پروندههای بیمارستان ثبت شد و
همان شب علیرضا را به خانهاش منتقل کردند تا باقی خدمات درمانی، در خانه به او
ارائه گردد.
پس از آنکه علیرضا سلامت نسبی خود را بازیافت، به پیشنهاد و کمک خانوادهاش و بدلیل
رعایت مسائل امنیتی، از ایران خارج شد و به ترکیه رفت و مدارک خود را در اختیار
کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل قرار داد. سرانجام، پس از ماهها، با در خواست
وی موافقت شد و وی با امید به فردایی روشن و آزاد، اما در تنهایی مطلق، به شهر
بوستون آمریکا فرستاده شد.
اما در کمال تاسف، پس از ۸ ماه به علت عوارض
ناشی از وجود قسمتهایی از گلوله در بافت مغز، سر انجام در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ علیرضا
صبوری جان سپرد و پس از حدود ۲ ماه، و به درخواست خانوادهاش، پیکرش را در شهر
برلین آلمان به خاک سپردند.
یکی از نزدیکان علیرضا می گویید: "نمی دانید چه آتشی وجودم را می سوزاند. شاید نتوانید مرا درک کنید. اما حداقل می توانید واقعیت را بنویسید تا دنیا بداند با ما چه کردند و چه بر سر ما آوردند. همه می دانند علیرضا مانند هزاران جوان دیگر که روز ۲۵ خرداد در خیابان بودند بی گناه بود خیلی بیگناه و این حقش نبود."
و یکی از خواهران او می گوید : "علیرضا یک شاهد زنده بود برای اثبات دروغ بودن این ادعای رژیم جمهوری اسلامی که
حقوق فردی و اجتماعی افراد را برای شرکت آزادانه در تظاهرات به رسمیت میشناسد.
مسلماً وقتی به ماموران دستور داده شده است که سر و صورت تظاهر کنندگان را هدف
بگیرند، از ترس آن است که شاهدی زنده بماند. "مادر علیرضا صبوری می گوید : "در روز راهپیمایی وقتی در خیابان زخمی ها را دید، شال دور گردن خودش را را بست به پای یکی از زخمی ها که افتاده بود گوشه ی خیابان و ناله می کرد، اما وقتی دستش را بالا برد و به دوستش گفت بیا، گلوله ای به پیشانی اش شلیک شد. بر اساس گفته های پزشکان، ۳۶ ضربه باتوم به علیرضا زده بودند و زمانی که علیرضا به بیمارستان منتقل شده بود، تمام لباس هایش خونین و به بدن او چسبیده بود"
علیرضا به خاک سپرده شد در حالی که قاتلان او همچنان آزادند و روزی خون ریخته علیرضا گریبان آنها را خواهد گرفت.بدون شک خون ندا و ترانه و سهراب و علیرضا و... به هدر نخواهد رفت.
۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه
زیباترین چهره سینما و تئاتر در دوران طلایی هنر هفتم بعد از یک دوره طولانی بیماری سرطان به ساموئل خاچیکیان و ارمان واروژان پیوست
سر انجام زیباترین چهره سینما و تئاتر در دوران طلایی هنر هفتم بعد از یک دوره طولانی بیماری سرطان به ساموئل خاچیکیان و ارمان واروژان پیوست تا به چشمه اب حیات رسید.
ایرن زمانی ستاره درخشان سینمای ایران بود. پس از تحولات انقلاب وقتی که به
او دیگر اجازه بازی داده نشد، سرنوشت خود را پذیرفت اما بیکار ننشست و به عنوان
متخصص زیبایی به کار پرداخت. گذشت سال ها لطف زیباییاش را نپوشانده و در ۸۲ سالگی
همچنان جذاب بود. ایرن زازیانس در سال ۱۳۰۶ در بابلسر متولد شد. در دوران دبیرستان
بسیار علاقمند به فعالیتهای هنری بود و در نمایشهای مدرسه اغلب بازی میکرد اما
به صورت حرفهای از ۱۹ سالگی پا به عرصه بازیگری گذاشت. او فعالیتهایش را از تئاتر
شروع کرد و برای نخستین بار در تئاتر فردوسی در نمایش کارمند شریف بازی کرد و سپس
در اسفند سال ۱۳۲۹ به گروه نوشین در تئاتر سعدی پیوست.
ایرن در فیلمهای مطرحی چون خداحافظ رفیق ساخته امیر
نادری، بلوچ ساخته مسعود کیمیایی، خروس ساخته شاپور غریب و برهنه تا ظهر با سرعت
ساخته خسرو هریتاش بازی کرده و نقش آفرینی او در نقش مهدعلیا، مادر ناصرالدین شاه
در سریال سلطان صاحبقران ساخته علی حاتمی به یاد ماندنی است. فیلم محلل ساخته نصرت
کریمی نیز پس از سه روز اکران توقیف شد و در زمان خودش فیلم پرسر و صدایی بود.
ایرن پس از انقلاب در دو فیلم جایزه ساخته علیرضا
داوودنژاد و خط قرمز ساخته مسعود کیمیایی بازی کرد که هر دو فیلم توقیف شد و هرگز
نمایش داده نشد و پس از آن نیز نام او در لیست افرادی که اجازه کار ندارند قرار
گرفت و تا به وقت فوت نیز برخلاف میل و علاقهاش دیگر هرگز موفق به فعالیت در عرصه
بازیگری نشد.
برگرفته از قدیمی ها
۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه
سالروز درگذشت شاملو ، آخر بازی شعری وصف خمینی؛ "باش تا نفرين دوزخ از تو چه بسازد،که مادران سياه پوش، داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و بادهنوز از سجاد ه ها سر برنگرفته اند"
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانههای بیهنگامِ خویش.
و کوچهها
بیزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبانِ تشریح،
و لَتّههای بیرنگِ غروری
نگونسار
بر نیزههایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرينت می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس ها
با داس سخن گفته ای.
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی.
فغان! که سرگذشت ما
سرودِ بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپيان
باز می آمدند.
باش تا نفرين دوزخ از تو چه بسازد،
که مادران سياه پوش
داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاد ه ها
سر برنگرفته اند!
فردا دوم مرداد سالروز درگذشت استاد است ، یاد شاملوی عزیز گرامی
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانههای بیهنگامِ خویش.
و کوچهها
بیزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبانِ تشریح،
و لَتّههای بیرنگِ غروری
نگونسار
بر نیزههایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرينت می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس ها
با داس سخن گفته ای.
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی.
فغان! که سرگذشت ما
سرودِ بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپيان
باز می آمدند.
باش تا نفرين دوزخ از تو چه بسازد،
که مادران سياه پوش
داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاد ه ها
سر برنگرفته اند!
فردا دوم مرداد سالروز درگذشت استاد است ، یاد شاملوی عزیز گرامی
۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه
خرداد 8۸ باور نمیکنی بر ما چه گذشت؛ازبام کلاشینکف درآمد از خیابان باتوم و تلویزیون چارلی چاپلین نشان میداد
خرداد ۱۳۸۸ بود دخترم
بیش از تمام خردادها باران آمد
همسن تو بودم
،دلم زندگی میخواست
… رنگ و آواز
خرداد ۱۳۸۸ بود
گاهی اگر
خیره میشوم
به نقطهای
.از پس آن خرداد است
دیگر
از پدربزرگ نخواستم
خاطرات انقلاب را تعریف کند
روز به روز
ساعت به ساعتش
دقیق یادم است
چگونه بگویم
آن سال
بر ما چه گذشت؛
تو باور نمیکنی
از پشتبام کلاشینکف درآمد
از خیابان باتوم
تمام کانالهای تلویزیون
چارلی چاپلین نشان میداد
فراموش نکن
به کودکانت هم بگو
روزی روزگاری
در ایران
وقت آن رسید
خرداد ۱۳۸۸ بیاید
ما با هم بودیم
شکست نخوردیم
و
.تا همیشه داغ داریم
سارا محمدی اردهالی
اشتراک در:
پستها (Atom)










.jpg)














