ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

پايان اين غفلت تباهي ست. جوانمردان غيرت كجاييد؟


روزگاري كه گرگ هاي گرسنه قدرت در زمستان طاغوت، بيرون شهر زوزه استبداد مي كشيدند، تار و مارشان كرديم با تمام وحشتي كه در آن سرما بر شهر گسترده بودند. تار و مارشان كرديم با چوبدستي هاي ساده اتحاد و البته بغض حق خواهي و آزادي خواهي. تار و مارشان كرديم كه فرار كرده هاشان بروند و ديگر پشت سر هم نگاه نكنند. مانده هاشان هم زير چوبدستي مردان و زنان غيرتمند آنچنان گوشمالي شوند كه ديگر هوس قدرت نكنند. با هيچ، با دست خالي، با مظلوميت، با بي گناهي، بي پناهي، وحشت . . . وحشت كودكانمان كه از ترس كودكانه به خود مي لرزيدند و بي پناهي مردان و زناني كه در فضاي تاريكي و جهل جامعه براي عزيزانشان امنيت جستجو ميكردند. . . تار و مار كرديم همه را، داروغه نام و شش انگشتي و استخواني و بي مخ و با مخ و مير پنج و. . . تبار گله شان را، همه را تار و مار كرديم و گذرانديم آن روزگار جفا را. . .


حالا سگ هاي هار به جانمان افتاده اند. سگ هاي هار ولگرد كه از بس آب نداديم خرابه هاي فرهنگمان را، خشكه نان هاي كنار خانه خودمان را خوردند و زياد شدند و ما نديديم. حالا همه جا را گرفته اند. گرسنه تر از گرگهاي وحشي طاغوت و خطرناك تر. گرگها غريبه بودند. وقتي مي آمدند همه خبر مي شدند، فرياد ميكردند، كاري ميكردند. اين كثافت ها ولي در بين خودمان هستند. در اطراف خانه هامان. با ظاهري آرام و موجه اما در باطن پليد و ناپاك. گرگها مرامي داشتند. قانوني داشتند. پايبندي هايي داشتند. وحشي بودند ولي باز پدر و مادرشان معلوم بود. گله داشتند. سر دسته داشتند. آتش كه به پا ميكردي دور ميشدند. سيرشان كه ميكردي ميرفتند. اين جرثومه ها اما هيچ ندارند. نه قانوني كه به آن پايبند باشند و نه انصافي كه رحمي در چشمانشان بنشاند. سيري هم ندارند. پيوسته بو ميكشند و رد زندگي من و تو را دنبال ميكنند تا بخشكانندمان و خود بتوانند چند صباح بيشتر زنده بمانند. هركدام هم كه از دريدن و خوردن خسته شد باقيمانده طعمه قدرت را در گوشه اي پنهان ميكند تا مبادا فردا گرسنگي قدرت نابودش كند.


جوانانمان را بردند. مادران شهر را به عزا نشاندند. ناموسمان را بردند. مردان سر به بيابان گذاشتند. جويبارهامان را به كثافت كشيدند. شاخه هاي گل را شكستند. باغچه بان ها لب به اعتراض گشودند، باغچه بان ها را زنداني كردند، كتك زدند، شكنجه كردند، مرگ را نشانشان دادند. باغچه بان ها تا آخر دنيا رفتند. يكي دو باغچه بان كه برگشتند، ديگر باغچه بان نبودند. داشتند سگ ها را نوازش ميكردند. نفرين بر پليدي و تباهي. . .



چوبداران بيدار شهر را در بند كشيده اند. سگ هاي هار قدرت، حالا به سراغ ضعيفان آمده اند. چند روزي است كه حمله به مادران عزادار ميبرند. حمله به زنان سياهپوش خشكيده گلو ميبرند. حمله به مجلس عزاي عزيزان ميبرند. حمله به دختران ميبرند و حتي كودكان. . .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر